تازه پستم:/

سلام بر جیگرطلاهایی که اومدن اینجا 


خوش اومدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد 

تو وبلاگ من فقط مطلبای خلو چلی میخونید ، اصن قاعده و قوانین نداره ، خواستی بخند نخواستیم خب نخند به من چه!

کلا بگم اینجا دیوونه خونه وبلاگیه منه هاهاهاهاهاهاهاها

برو ولی بازم بیا . 

اصنم التماس نمیکنما فقط گفتم که بیای ، حالا میخای بیای یا میخای نیای انتخاب خودته .


قربون شما ، ماچید کنن فرشته ها ، رو ابرا بخندی ، به ارزو خوشگلات برسی 

گود گود:)


انتخابات:)

با سلام درود بی کران بر شما بلاگی ها

مسئله ای که بسیار من رو بسیار درگیر کرده انتخابات ریاست جمهوری هست.
البته من با موضوع اصلیش مشکل ندارما با این حاشیه هاش کار دارم
حالا این حاشیه چیه؟!!!
خب مثلا که چی ریختن بیرون رقصیدن!!؟؟
بابا مادرتون خوب پدرتون چطوره؟!،واسه چی میاید بیرون اهنگ (دستتتتتتتمممم تو دستتتتتتت یـــــــــــــــــــــاره...)میزارید و میرقصید!
شاید یکی حالش بده،یکی کار داره،یکی اتفاقی واسش افتاده،یکی باید بره جایی...خواهش میکنم ازتون یکم فقط یکم یعنی اندازه سر سوزن درک داشته باشید
مهم نیست کی انتخاب میشه،مهم اینه که هنوزم انسانیت باشه
میخاین شادی کنین قبول!ولی نه جوری که برای خودتونو امواتتون،لعنت و فحش بخرید.


=اگر میشه درک داشته باشید
=برنده و بازنده ما مردمیم پس بیاید پشت هم باشیم
=گودگود:))

گلی جان:)

یه سوالی واسم پیش اومده
این ماهی قرمز کوچولوها چرا نمیخندن؟؟؟
چرا انقدر بی احساسن؟


قبل از سال تحویل با کلی خوشحالی رفتم که ماهی بخرم
یه دونه ماهی گلی دم بلند خوشگل خریدم
تویه راه باهاش حرف زدم حتی واسش اسمم انتخاب کردم
اسمش گلی جانِ
انقدر باهاش حرف زدم که ملت فکر کردن دیونم
از کنارم که رد میشدن ،چشماشونو کجو کوله میکردن که صد در صد تو دلشون میگفتن:این چه دیونه ایه،داره با ماهی حرف میزنه...
ولی من عادت دارم هرچی که میخرم باهاش حرف میزنم
البته الان بهتر شدم بچگیام بغلشون میکردم میخوابیدم
مثلا فکر کنین کفشو بغل میکردم میخوابیدم:|
بگذریم.
رسیدم خونه ماهی جانو انداختم تویه تنگ
از اون روز به بعد هرچی باهاش حرف میزدم ،اون بی حس نگام میکرد

کاش ماهیا قدرت حرف زدن داشتن
کاش وقتی که واسشون شکلک در میاری بخندن
یا وقتی که اسمشونو صدا میزنی بگن بله


=حرف زدن با ماهی مثل گفتن دوستت دارم به یه آدم نفهمه...
=داره اعصابمو خورد میکنه ،میزنم لهش میکنما:/
=خوش باشید:))
=گودگود:)))))

تبریک:))))))))))))))))))

سلامی گرم به دوستان گل
نوروزتون مبارک
امیدوارم امسال سال پربرکتی برای همه باشه
در کنار خانوادتون خوش بگذرونید
گودگود:))))))

عید پر حاشیه:)

سلامـــــــ بر دوستداران وبلاگ ها
چطورمطورید؟؟
خونه تکونیا خوش میگذره؟؟؟؟؟؟
خرید عید چی؟!!؟؟؟؟
امیدوارم همه در کنار خانوادشون بتونن هم خونه تکونی کنن و هم برن خرید عید
خب دوستای گلم چندی پیش بنده به مورد بسیار بسیار بسیار مهمی برخوردم اونم اینه که چرا ما مردم موقع عید انقدر عجله داریم؟!!
مثلا چند روز قبل بنده به همراه خانواده به خرید رفته بودم ، به جای اینکه خرید کنم زیر دستو پا له شدم
اخه عزیزان من کمی تامل کمی تحمل کمی اندیشه کمی صبر ، یهو مثل طوفان میان جلو
داخل پیاده رو به جای اینکه یه طرف برن یه طرف بیان همه با اونایی که باید بیان میان حالا دیگه کاری ندارن که اینا میخان برن
طرف با کالاسکه بچه اومد تو اون شلوغی تازه طلبکارم هست،اخه خانم و اقای فهیم و باکمالات این چه طرزشه؟!
ما کی به خودمون میایم؟؟(وقت گل نی):)))
نکته منفی اینه که با این همه شلوغی مغازه داران و فروشنده ها از وضع خرید مردم و چکای پاس نشدشون مینالن،کلا میری تو یه مغازه با شوق خرید ،فروشنده عزیز میزنه شوقتو که کور میکنه هیچ کاری میکنع یه دوتومنم دستی بهش بدی و بری جلوی در مغازش داد بزنی(بدو بدو حراجش کردم ، قیمتا زیر قیمت هرچی مغازستا ، نیای ضرر کردی)
با این حال که شلوغی و این ناله های فروشنده ها موج مکزیکی میره مردم و صد البته خودم دست از تقویت غذایی بر نمیداریم
فقط کافیه قسمتی از محل خرید رو من یا دوستان رستورانی و بستنی و پیتزایی ، سیب زمینی سرخ کرده ای ببینن یا ببینیم خیلی شیک و مجلسی میریم سمتش ،سوارش میدیم و بعد از تحویلش به جونش میوفتیم


=و این میشه که ما نصف وقت خرید رو در حال خوردنیم
=اکثر مغازه دارا بی اعصاب و طلبکار شدن،انگار مثلا ما میخایم چکشونو برگشت بزنیم
=چ داستان راستانیه ها
=گودگود:)))))

نمایشنامه املتی:)

سلام به همگی :)

دوستان گل بلاگی ، بنده بعد از مدتی پا به وبلاگم نهادم و دیدم که مثل کویر لوت بی آب و علف مونده ، تصمیم به آباد کردنش گرفتم، بنابراین اومدم یه پست بزارم تا همگی متوجه بشن من زندم !
حالا میریم سراغ اصل مطلب.
چندی پیش سر زنگ یکی از معلم های برتر نشده ی کشور بودیم و بر سر نمره ی ترم دوم بحث میکردیم که ایشان از کوره در رفتند و دادی بر سر بنده کشیدند و گفتند:با من بحث نکن ، بشین سر جات
من هم به اجبار بر سر میز چوبیه خسته ام رفتم رویش نشستم، اما لحظاتی بعد یکی از دوستانم داد زد و گفت:کیا میان نمایشنامه هملت؟!
از انجا که در فیلم شهرزاد عوامل تأتر بابک اینا ، در قسمتی از فیلم گفتند :این نمایشنامه هملت نیست نمایش نامه املت است،من یاد آنهملت و املت افتادم و قبول کردم.
ولی چه بگویم از بازیگران این نمایشنامه؟!!!
اصولا در این گونه بازی ها باید صدایی رسا داشت تا موقع بازی همه متوجه بشوند موضوع از چه قرار است ، اما این دوستان وا رفته من حال بلند صحبت کردن را نداشتند و طبق این موضوع معلم برتر نشده ی کشوری گفت:آبروی هر چی نمایشنامه بود را برده اید.
ما هم گفتیم تا جریان به جاهای باریک نکشیده است تمامش کنیم.


+و اینچنین بود داستان ما:/
+گودگود:)

تنفر#_#

تنفر از هر چیزی ، یک امر عادی در زندگیه.
تنفر (تنفره)نمیشه گفت خیلی بزرگه یا کوچیک، از یک انسانه یا یک شیء ،از مکانی هست یا ....

اگر یه روزی اتفاقی پیش بیاد که از یک ادم متنفر بشیم ، اونوقت چیکار کنیم؟
یا حالا انسان نه ، از یک مکان از یک شیء و یا هر چیزی که فکرشو بکنید

همیشه برام سوال بوده.چطوری میشه با این حس تنفر کنار اومد؟!
چطوری میشه آدمیو که ازش متنفری ، فراموشش کنی؟
نمیدونم جواب این سوال رو چی شرح بدم
مثلا بگم سعی کنیم اون شخص رو از افکارمون دور بندازیم، یا مثلا بگم باهاش کنار بیایم...

واقعا اگر کسی میدونه بگه، خیلی درگیر پیدا کردنه جوابشم:|
=گاهی اوقات تنفر میشه یه پله پیشرفت:/
=جدی میگمااا،اگر جواب سوالمو میدونید حتما بگید [ البته اگر زحمتی نیست:) ]
=ممنونم:))))))
=گودگود:-]]]]]]]]
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶
Designed By Erfan Powered by Bayan